خرید بک لینک

درباره سایت

152

آخرین مطالب

امکانات وب

آدم وقتی تصمیم می گیرد دری را باز کند و برود آدم شجاعی است یا ترسو؟هروقت می خواهم در را باز کنم و بروم به این مساله فکر می کنم!درست مثل تمام این یک ماه که فکر می کنم زندگی ای را رها کنم و بروم.یک زمان

برچسب: نویسنده: یوسف حسینی‌پور تاريخ: جمعه 7 تير 1398 ساعت: 4:56

احساسات عجیب غریب

تو دوره شدیدا عجیبیم

مث اینه که درونم داره یه انقلاب شکل میگیره

عوض شدم

خودمو به سختی میشناسم

آدمای دورم تو این تغییر عظیم نقش پررنگی دارن

واسه خیلی تجربه ها خیلی زود بود ولی جریان آب منو تو مسیرشون قرار داد

شایدم خودم به سمتشون شنا کردم

یه چیز مثل به سمت قلاب ماهیگیر شنا کردن با آگاهی از اینکه قراره واس شام بندازتت تو روغنِ داغ

برچسب: نویسنده: یوسف حسینی‌پور تاريخ: جمعه 7 تير 1398 ساعت: 4:56

بعد از گذشت این همه مدت و تجربه ی اتفاقات و احساسات مختلف به این نتیجه رسیدم که دنیا به طرز عجیبی پیچیدست و این پیچیدگی ها میتونن به زیباترین شکل ممکن تو زندگیت اتفاق بیوفتنو این تویی که تصمیم میگیری

برچسب: نویسنده: یوسف حسینی‌پور تاريخ: جمعه 7 تير 1398 ساعت: 4:56

مطمئنم بازم حرفامو درک نکرده و فک میکنه من یه بِچَم

من ک میدونم تو مغزای پوسیدشون چی میگذره ... حتی اونی که ادعا میکنه درکت کرده و فهمیدتت

به هر حال عای دونت گیو ع شت من فقط واسه نیاز خودم اینکارو میکنم و مهم نیست بقیه چی فک میکنن

بقیه عادت کردن تو سری بخورن و نیازاشونو سرکوب کنن

ولی من مثل اونا نیستم

آزادم و در آینده خودمو رها تر هم میکنم

اینجوری روحم تو آرامشه ...

برچسب: نویسنده: یوسف حسینی‌پور تاريخ: جمعه 7 تير 1398 ساعت: 4:56

(عکس)

لنتی لنتی لنتی =)

برچسب: نویسنده: یوسف حسینی‌پور تاريخ: جمعه 7 تير 1398 ساعت: 4:56

عا مدت خیلی زیادی بود ک نیومده بودم اینجا و ننوشته بودمنمیدونم چرا الان دلم خواست احساسات درونیمو فقط یجایی ثبت کنم ... خب نمیتونم بگم غمگینم یا خوشحال یه حالتِ بی حالتی شاید ... فک کنم ادم ضعیفیم و خ

برچسب: نویسنده: یوسف حسینی‌پور تاريخ: جمعه 7 تير 1398 ساعت: 4:56

داشتم به ترس فکر میکردم ... هیچوقت نترسیدم

هیچوقت از هیچی نترسیدم

از تنها شدن، از قضاوت شدن، از ضربه خوردن، از کارای عجیب غریب، از ریسک کردن، از پشیمونی، از پذیرفتن تبعات سنگین تجربه های احمقانه

ولی همیشع تو اعماق وجودم یه مَن با قیافه پوکر داشت متعجب نگام میکرد و پشماش ریخته بود ک چطور ممکنه؟!

شایدم کار درستو من میکنم و ادما زیادی سخت میگیرن... چیزی برای ترس وجود نداره

البته "تا وقتی که چاره ای جز زنده موندن نداشته باشی" اونوقته که داستان یکم ترسناک میشه.

برچسب: نویسنده: یوسف حسینی‌پور تاريخ: جمعه 7 تير 1398 ساعت: 4:56

باید اعتراف کنم واسه اولین باره که میترسم

میترسم وقتی به تهش نگاه میکنم

تهش چی میشه؟

یه روزی میاد ک دیگه نه من تو زندگی اونم و نه اون تو زندگی منه و جفتمونم اینو میدونیم که ممکنه حتی فردایی واسمون وجود نداشته باشه...

من مهم ترین لحظات زندگیمو با کسی تقسیم کردم که ممکنه همین فردا دیگه نباشه

من خیلی احمق و ماجراجو و بیخیالم ولی خب پشیمون نیستم

تجربه کردن اصن بد نیست ولی من گاهی اصن به تبعات تجربه هام فکرم نمیکنم

به هرحال امیدوارم که تو زندگیم بمونه چون برام بگی نگی مهمه :")

برچسب: نویسنده: یوسف حسینی‌پور تاريخ: جمعه 7 تير 1398 ساعت: 4:56

یه آدم که دیگه چیزی واسه از دست دادن نداره چیکار باید بکنه؟

خسته شدم

خسته شدم

هی افسردگی هی برگشتن ب دنیای عادی هی افسردگی هی برگشتن ب دنیای عادی

حالم داره از همه چی بهم میخوره

حالم از ناله کردن بهم میخوره ولی واقعا به یه نفر احتیاج دارم که بشینه کنارم و باهاش حرف بزنم

حس میکنم واقعا یه احمقم

حالم از همشون بهم میخوره که همه سعیشون احمق جلوه دادنه هم دیگس

امیدوارم یه راه حلی پیدا کنم چون من آدمی نیسم ک بتونم شرایط سختو تحمل کنم ...

برچسب: نویسنده: یوسف حسینی‌پور تاريخ: جمعه 7 تير 1398 ساعت: 4:56

صفحه بندی